تبليغاتX
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

دل من ...

دلم می شکند وقتی می بینم هر چه می دوم  باز هم دشت بی انتهاست...

ترک می خورد وقتی رنگ دستان سرنوشت را می بیند که سد راه من است...

دیگر دلم نمی خواهد بروم تا سر کوه ، مگر چه دارد؟....

دلم گرفته است از بی مهری، از مساوی نبودن ، از فرصت های ناعادلانه ، از همه ی آنچه دلم آن را دنیا می نامد.

روزگاری فکر می کردم همه چیز با امید و تلاش بدست می آید ، چقدر آن روزها بچگانه می اندیشیدم...!!!

سهراب ! دل خوش سیری چند .....

+ نوشته شده در  25 Feb 2012ساعت 4 PM  توسط Torobcheh  | 

تابستون

تابستون دوباره اومد ...

ظهر های گرمی که چند نفری می شینیم و حرف می زنیم

یه دفعه با صدای پخ خنده یکی سکوت می شکنه

نمی دونم چرا ولی وقتی نباید بخندیم

حتی با نگاه کردن به همدیگه هم ریسه می ریم

مامان بابا ها بیدار می شن و غضب آلود می گن:

اگه گذاشتین ده دقیقه چشم رو هم بذاریم؟

هی بابا یادش بخیر اون زمون که تو اتاق هندونه بود

می خوردی با آب و تاب

غش می کردی تو اتاق

اما حالا چی؟

از آخرین روز امتحان تا اولین روز کلاس تابستانی یک روز هم

فاصله نیفتاده و من اصلا از کلاس دور نیستم ...

اما خدا وکیلی این کلاسا کاری باهام کردن که فکرشم نمی کردم.....

+ نوشته شده در  20 Jul 2011ساعت 7 PM  توسط Torobcheh  | 

خدافظی

 شاد شین من قرار یه مدت طولانی نیام پس می تونین مدت ها از دستم راحت باشین اما مطمئن باشین تابستون جبران می کنم !!!

+ نوشته شده در  24 Apr 2011ساعت 7 PM  توسط Torobcheh  | 

شیطنت

 واقعا پر رویی تا چه حد؟

ساعت دین و زندگی ....

میز اول......

روبه روی معلم می شینیم ........

لواشک می خوریم.......

حالا اون صدای جیر جیر پلاستیک لواشک اون سکوت محض کلاس رو می شکنه و همه به خصوص دبیر توجهشون جلب می شه .....

با چشم غره نگاهمون می کنه ....

دوستم سرش رو به من نزدیک کرد و گفت : بهت که گفتم زنگ دین و زندگی رو عقب بشینیم ...

و من رو عصبانی نگاه کرد ...

نگاهش کردم و گفتم :حالا چیکار کنیم ؟ پلاستیک یه طرفش رو کندیم نمیشه همین جوری بزاریم تو کیفمون که ...

دوستم نگاهی به پشت سر کرد و گفت : بده عقبی باز کنه...

 

لواشک ما میز به میز دست به دست شد تا رسید ته کلاس ...

وقتی باز شد دوباره اینقدر دست به دست شد تا رسید به ما.....

حالا گذشته از این همه دست کثیف که بهش خورده بود...

ما چه جوری بخوریمش ...

خلاصه هی یا بند کفشمون باز می شد که خم شیم ببندیمش یا وسایلمون می افتاد زیر میز...

اما تا به حال هیچ لواشکی به اون اندازه بهم مزه نداده بود ...

 

+ نوشته شده در  18 Apr 2011ساعت 11 PM  توسط Torobcheh  | 

سال 90

آقا اینترنت هم که پاک شد رفت پی کارش !!!!!!!!!!!

دیگه همه ی مشکلات بیکاری و فقر و تهاجم فرهنگی و

 فقر فرهنگی و این ها هم ریشه کن شد و والسلام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا!!!!!!!!

 من قول دادم حرف سیاسی نزنم!!!!!!!!!!!!!!!

ای بابا پس چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا می دونستین باباش مرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من نمی گم می برنم کهریزک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از زیر دهنم هم نمی تونین حرف بکشین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این ها که چیزی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قیمت ها رو دیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیلاری کلینتون رو چه طور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شنیدین دانلود اخراجی ها ۳ به طور مجانی امکان پذیر شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می گن بعضی ها تحریم شدن !!!!!!!!!!!!!!!!

حالا ما که نمی دونیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شما هم ندونید بهتره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما....

چند وقته می خوام فقط طنز بنویسم اما با این وضع همش شده نطنز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  6 Apr 2011ساعت 3 PM  توسط Torobcheh  | 

فرم نظرسنجی عید

آزمون تعطیلات:

((لطفا با پر کردن دقیق این فرم ما را در تکمیل تحقیقاتمان یاری کنید))

 

 

۱- به نظر شما هدف از تعطیلات عید چیست؟

الف)نظری ندارم!

ب)به من چه؟

ج)به تو چه؟

د)چون بچه ها و معلم ها نفس راحتی بکشن!

 

 

۲-به نظر شما کیفیت تعطیلات عید بهتر است یا کمیت آن؟

الف)هردو!

ب)هیچ کدام!

ج)الف و ب

د)ب و الف

 

 

۳- آیا با پیک یا تکالیف عید موافقید؟ چرا؟

الف)نه مگه خر سرم رو گاز گرفته؟

ب)نه مگه منگلم؟

ج)نه کی موافقه؟

د)نه چرا هم نداره!

 

 

۴-قبل و بعد از تعطیلات عید چه حسی دارید؟

الف)عالی و افتضاح

ب)گزینه الف

ج)گزینه الف و ب

د)گزینه الف و ج

 

 

۵-نظر شما راجع به طراح سوالات چیست؟

الف)خوب است

ب)عالی است

ج)بچه با حالیه

د)جیگر ماه عسل گل و خوب

 

 

۶-نظرشما راجع به کیفیت سوالات چیست؟

الف)بمیری با این سوال طرح کردنت

ب)آخه این سواله یا ........

ج)کاش کنکور هم اینجوری بود که هیچکس قبول نشه

د)آقا این تست ها رو از کدوم کتاب در آوردی من پیداش نمی کنم!

 

 

۷- موضوع آزاد هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!!!!!!!!!!

الف)................

ب)..................

ج)..................

د)..................

 

 

 

با تشکر از همکاری شما در پر کردن فرم نظر سنجی عیدتان هم مبارک !

(( زیر نظر دانشگاه پربریج دارغوز آباد))

+ نوشته شده در  17 Mar 2011ساعت 6 PM  توسط Torobcheh  | 

زنگ دین و زندگی !

زیر درختان نشسته ام ، یک درخت کمی جلوتر از من سمت راستم و دیگری آن طرف تر در سمت چپ ایستاده ! احساس می کنم به فکرهایم گوش می کنند و مراقب من هستند .

 برگ درختان از سرما یخ کرده اند و رنگشان پریده ، مثل چوب خشک اند و حتی با نسیمی به پرواز در می آیند ،حتی برگ درختان کاج هم نارنجی شده و ریخته اند و زمین با این برگ ها فرش شده ؛ از گوشه کنار درختان سبزه هایی روییده ،آشفته و بی نظم ، بعضی کوتاه و بعضی بلند ، من زیر درخت ها نشسته ام و پشت سرم دیوار آجری زرد رنگ خوب با فرش نارنجی زمین هماهنگ شده !

چند پرنده از رو به رویم رد می شوند انگار یکی دزد شده بود و همه به تعقیب او می پرداختند !

شاخه ها خیس و مرطوب هستند و هر از چند گاهی قطره ای درشت از آب بر نگاره های ذهنم می چکد ، باران ریزی که می بارد عینکم را خیس کرده ، چشمانم را که می بندم قطرات ریز باران چون سوزن هایی در هر لحظه به صورتم می خورند ، کم کم صورتم از شدت سرما و برخورد قطرات باران بی حس می شود ؛ بند ، بند وجودم از سرما می لرزد و من تنها بر تخته سنگی نشسته ام و بر دیواری تکیه زده ام و آه هایم بخار می شوند !

آسمان با ابرها پوشیده شده و آنقدر صاف و یکدست است که تشخیص ابر ها سخت است ؛ نبود خورشید نوید از حضور ابرها و بارش باران هایی  می دهد و حالا نمی دانم که از سرماست یا از ترس که هنوز هم دارم می لرزم !

شانه هایم را که از سرما بالا گرفته ام ، پایین می اندازم و لحظه ای احساس راحتی می کنم اما خیلی زود سرما بر من چیره می شود . نمی دانم در این لحظات که تمام دوستانم در کلاس و در کنار بخاری هستند من چرا از کلاس در می روم تا سرما بخورم و سختی بکشم ؟ نمی دانم چرا این جا احساس می کنم خیلی به خدا نزدیک ترم تا سر کلاس دین و زندگی !

در این خلوت دلنشین من و خدای خوبم نه قرآن هست و نه عرفان ، نه درحال نماز خواندن هستم و نه حتی حرف زدن ! تنها فکر می کنم ، سوالاتم از خدا و حرف هایی که با او می زنم با پاسخ هایش در درونم مواجه می شوند!

خدای من در درون من است انگار خدا ریز تراشه ای از وجودش در من دمیده که حالا همیشه وجودش را کنار خودم حس می کنم ! او تنهاکسی ست که در تمام لحظاتم با من است چه در حال خندیدن ، چه در حال گریستن و حتی در حال لرزیدن !

خلوتم با خدایم آنقدر زیباست که حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم اما معلمم به دنبالم آمده و من مجبورم باز به کلاس دین و زندگی برگردم !

--------------------------------------------------------------

این متن رو هم خودم نوشتم سرکلاس دین و زندگی که من در حیاط بودم ! از خودم تعجب می کنم که من خیلی وقت بود که نمی نوشتم ! چند وقته خلاق شدم !!!!!

+ نوشته شده در  14 Mar 2011ساعت 3 PM  توسط Torobcheh  | 

دومین متنی که من نوشتم !!!!!!!!!!!!!!!!

من کی هستم؟

اوایل زندگیم کسی من رو نمی شناخت !

مهم نبودم!

اما یه روز با تصمیم کسی که نفوذ زیادی در امور کشور داشت مهم شدم !

آنقدر مهم که می گویند مردم تا چند وقت دیگر آرزوی داشتن مرا خواهند داشت !

تصمیم آن فرد مذکور باعث شد همه ی دوستام مهم بشن !

حتی همین الآن هم خیلی ها آرزوی داشتن دوستای من رو دارند

تا به خونشون گرما و نور رو هدیه کنه !

اگر گفتی من کی هستم ؟

من ...

من...

من...

من همان هستم که سهراب می گوید شاید دست درویشی خشکیده مرا فرو برده در آب !

همان هستم که حتی پرندگان گرسنه را سیر می کنم !

اما چند وقت است که دیگر حتی نمی توانم انسان ها را سیر کنم چه برسد به پرندگان !

اوایل فکر می کردم این تصمیم به نفع من است و باعث می شود مهم شوم !

اما حالا از این همه مهم بودن خسته و بی زارم !

اما چه کنم ؟ خدا هر آنچه آرزو کرده بودم به من داد ولی من در آرزو کردن اشتباه کرده بودم !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  8 Mar 2011ساعت 3 PM  توسط Torobcheh  | 

اهل تهرانم

اهل تهرانم پیشه ام زورگیریست

گاه گاهی پولی می گیرم به زور

می دهم صاحبخانه

تا سر ماه دگر مرا تحمل بکند

چه خیالی ، چه خیالی

می دانم جیب هایم خالیست

و خرج هایی دارم که در این نزدیکیست

لای این درپوش ها

پای آن دیوار بلند

روی فرش و قالی

روی دیوار و درب

من مستاجرم ...

....

....

....

 

 

الآن خیلی هنر به خرج دادم و این شعر رو خودم گفتم  

جان من یه نظرایی بدین که ذوقم کور نشه !!!

+ نوشته شده در  4 Mar 2011ساعت 2 PM  توسط Torobcheh  | 

نیایش

خدایا :

*مرا همواره آگاه و هوشیار دار تا یش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری قضاوت نکنم .

*خودخواهی را در من چنان بکش یا چنان برکش که خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

*مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش تا قالب های ارثی را بشکنم .

*قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.

*این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای ، هرگز از یاد من مبر که:من دشمن تو و عقاید تو هستم ، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقایدت فدا کنم .

 

<دکتر علی شریعتی>

+ نوشته شده در  20 Feb 2011ساعت 4 PM  توسط Torobcheh  | 

به بهانه انقلاب مصر

ای مهدی !

ای امام آزادی و آزادگی !

بیا !!!

مگر نمی بینی دنیا زیر ظلم و جور دیکتاتور های بی سیاست به جهنم تبدیل شده !!!

 مگر نمی بینی که مردم زیر دستان دیکتاتور های بی رحم زندگیشان در خطر است !!!

حتی نمی توانم تجسم کنم که از این بدتر هم باشد !!!

پس تا کی باید منتظر بمانیم؟؟؟

دیگر باید منتظر چه چیزهایی باشیم؟؟؟

بیا !!!!

+ نوشته شده در  14 Feb 2011ساعت 7 PM  توسط Torobcheh  | 

سیب

شعر اول رو فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :


دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

+ نوشته شده در  29 Jan 2011ساعت 10 PM  توسط Torobcheh  | 

دوستی واقعی و دوست واقعی

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند
و مردند.

 

می گویند خارپشتها وخامت اوضاع
رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و
بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند...

 

وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند
ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد

بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند
‫ولی از سرما یخ زده میمردند...

ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را
تحمل کنند، یا نسلشان از منقرض شود.

پس
دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم
آیند و آموختند که : با زخم های
کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک
بوجود می آورد زندگی کنند ، چون
گرمای وجود دیگری مهمتراست...

و این چنین توانستند زنده بمانند...

بهترین
رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را
گردهم می آورد بلکه آن است هر
فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و
خوبیهای  آنان را تحسین نماید...   




بدبختي اين حسن را دارد که دوستان حقيقي را
به ما مي شناساند...

 بالزاک

+ نوشته شده در  29 Jan 2011ساعت 10 PM  توسط Torobcheh  | 

انتظار

مدت ها منتظرش بودم اما ندیدیمش . روزها می گذشت من که او را نمی دیدم و از دلش خبر نداشتم اما هر

گاه به او فکر می کردم صدایی در درونم می شنیدم که می گفت : اشتباه نکن شاید همه چیز تنها در

خیالات و رویاهای تو بنا شده اما من هرگز نخواستم به آن صدا گوش دهم . خود را ملامت می کردم و می

گفتم چرا این اشتباه را می کنم ؟ خودم هم باور نمی کردم که در حال جنگ با خودم هستم آنقدر درونم

طوفانی شد تا کاملا غرق شدم و از من چیزی باقی نماند جز یک تخته پاره و حتی هنوز به رسیدن همان هم

امیدوار بودم تا که ناگهان آن قطعه چوب لابه لای صخره ها گیر کرد دیگر ندانستم که من کجا هستم و یا او

کجاست و یا این داستان چی شد من خودم هم آخرش رو نفهمیدم  . بی خیال !!!!!!!!!! اما هر کس که

خواست برداشتش رو برام بفرسته ببینم خودم می فهمم آخر داستانم چی شد؟؟؟

+ نوشته شده در  29 Jan 2011ساعت 10 PM  توسط Torobcheh  | 

درودی دوباره

این "دنیای فیزیکی من" یک وبلاگ جدیده که خودم درستش کردم همش هم درباره ی فیزیکه . از سیانوباکتری الهام گرفتمش . فیزیکیاش بیایین و نظر بدین مطلب دارین برام ایمیل کنین به اسم خودتون می زارم تو وبلاگ . درسته که چون جدیده هنوز خیلی مطلب نداره اما به کمک شما وبلاگ خوبی میشه مطمینم.

دوستتون دارم تا مجالی دیگر بدرود.

+ نوشته شده در  26 Jan 2011ساعت 3 PM  توسط Torobcheh  | 

نظر سنجی

از اونجایی که شما خیلی هم برای ما نظر می گذارید می خواستم ازتون بپرسم اگه یه وبلاگ یه عالمه مطلب داشته باشه اونم از همه جا بهتره یا اگه فقط در مورد موضوعی خاص باشه ؟؟؟؟ شما کدوم رو ترجیح می دید ؟؟؟؟ چرا ؟؟؟ اگه باعث گرفتن وقت عزیزتان نمی شویم به قول مهران مدیری جان من نظر بگذارید ..
+ نوشته شده در  22 Jan 2011ساعت 9 PM  توسط Torobcheh  | 

دنیای فیزیکی من

بعد چهارم چیست؟

  

نخستین بار اینشتین زمان را به عنوان بعد چهارم مطرح کرد. برای روشن شدن موضوع از دنیای یک بعدی شروع می کنیم تا به دنیای چهار بعدی برسیم. 

خط راست مثالی از دنیای یک بعدی است که از نقطه‌هایی پشت سر هم تشکیل شده و فقط دارای طول هست و اجسام تنها روی آن می‌توانند به یک سو حرکت کنند. 

صفحه مثالی از عالم دو بعدی است که از مجموعه‌ای از خط‌ها تشکیل شده که فقط دارای طول و عرض هستند. 

حجم یا فضای سه بعدی نیز همان دنیای ملموس سه بعدی است که دارای طول و عرض و ارتفاع است. 

بعد چهارم یعنی زمان ، نخستین بار توسط اینشتین مطرح شد. پیش از او ، نیوتون فکر می‌کرد که زمان کمیتی است که در همه‌ی عالم یکسان است. یعنی ساعت روی دست شما و ساعتی که در فلان ستاره است یک جور کار می‌کند. به عبارت دیگر زمان در همه جا مطلق است. اما اینشتین نگهی متفاوت به این موضوع داشت. او گفت که برای این که معادله های فیزیک جهان شمول باشند ، یعنی هم روی زمین و هم در یک ستاره ی معین صادق باشند ، باید زمان مطلق نباشد. یعنی زمان حول و حوش ستاره‌ای که خیلی سنگین است، خیلی تندتر می گذرد و روی ی ستاره‌ ای کم جرم تر زمان باید کندتر بگذرد. پس در جایی که هیچ جرمی وجود ندارد (مثل فضای بین ستاره ها) زمان خیلی خیلی کند جلو می‌رود. البته این به معنای خراب بودن ساعت شما نیست ! یعنی اینکه اگر با ساعت خود به آنجا برویم چیزی از کندی زمان نمی‌فهمیم. اما اگر کسی از زمین بتواند ساعت ما را بخواند می‌فهمد که ساعت ما مثل وقتی که روی زمین بود کار نمی‌کند. امروزه در نظریه ابرریسمان جهان با ابعاد بیشتری نیز متصور هستند! 

آیا با اتساع زمان آشنایی دارید ؟ یعنی هر چقدر سرعت بیش تر باشد زمان دیرتر می گذرد و برای مثال اگر به نزدیک سرعت نور برسیم گذشت زمان ناچیز می شود. این موضوع پیامدی از نظریه نسبیت خاص اینشین است
.

 

+ نوشته شده در  22 Jan 2011ساعت 9 PM  توسط Torobcheh  |